فرهاد طاهری - نویسنده و پژوهشگر تاریخ فرهنگ - مطلبی با عنوان «پایان روزهای غم رادفر» را درباره ابوالقاسم رادفر - نویسنده و استاد زبان و ادبیات فارسی - که روز گذشته (۲۰ مهر) از دنیا رفت، نوشته و برای انتشار دراختیار ایسنا قرار داده است.
در متن یادداشت او میخوانیم:
غروب دیروز (دوشنبه ٢٠ مهر) خواندم دکتر ابوالقاسم رادفر استاد پژوهشگاه علوم انسانی درگذشت.
رادفر متولد ١٣٢٩ بود و به نظرم، مرگ کمی زود درِ خانهاش را زد. در مرگش بیش از غمزدگی، دلم سخت گرفت. مدتها بود از او بیخبر بودم و بعد این همه بیخبریها، خبر درگذشتش رسید. دنیا چقدر تلخ است. بعد از بازنشستگی دکتر رادفر از پژوهشگاه، دیگر او را ندیدم و فرصت و موقعیت و کاری هم پیش نیامد تا تلفنی صحبت کنیم. وقتی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم، دکتر رادفر بسیار کوشید که به اصطلاح قدیمیها دستم را در پژوهشگاه علوم انسانی بند کند. خلاف بعضی استادان ادبیات که به زبان، اظهار رضایت و دعوت به پژوهشگاه میکردند دکتر رادفر، پای مردانگی به پایمردی گذاشته بود. هرچند سفلهپروری رئیس وقت پژوهشگاه هر تلاشی را ناکام گذاشت. از طنز روزگار اینکه همان رئیس، سالها بعد و در دوران معزولی و از چشم افتادگیاش، از منتقدان سیاست کنار گذاشتن نخبگان و دانشمندان در مجامع فرهنگی و پژوهشی شد. میوه درختی که خود از باغبانان آن بود در مذاقش تلخ میآمد.
رادفر اصالتا کرمانی و چون دیگر کرمانیها بسیار دوست داشتنی بود و صمیمی و راحت و گشادهروی و خوش قلب. با او بهراحتی میشد دوست شد و پایهٔ رفاقت ماندگار در دل و خاطر نهاد. بعدها که من در انتشارات علمی و فرهنگی و فرهنگستان زبان وادب فارسی مشغول به کار شدم، بسیار به نزدش در پژوهشگاه میرفتم و در بعضی مسائل کتابشناسی و مدخلهای دانشنامه زبان و ادبیات فارسی در شبه قاره با او مشورت میکردم و از صاحبنظری و آگاهی وسعیش برخوردار میشدم.
دکتر ابوالقاسم رادفر از هر لحاظ شایستگی عضویت در فرهنگستان زبان وادب فارسی را داشت و نمیدانم چرا این امر محقق نشد. غفلتی روی داد یا کوتاهی از خود او بود اما ضررش متوجه فرهنگ و ادبیات ایران شد.
دوستی من و دکتر رادفر با آنکه چندان دراز دامن نبود، در حال و هوایی بسیار دلپذیر لحظاتش میگذشت. در سفری به هند پیش من چقدر دردِ دل کرد. از بعضی دوستان و خویشان نزدیک و دور خود برایم گفت. دل پُرانه، اما باگذشت و بزرگواری از غمهای خود میگفت. هنگام تعریف ماجرایی وسط سخن، حرفش را برید و از من پرسید : آقای طاهری پدر شما چه کارهاند؟ گفتم آموزگار بازنشسته. از دیگر برادر و خواهرهایم پرسید. وقتی متوجه شد که همه ما کمترین زحمتی برای پدر و مادر خود نداشتهایم، گفت پدر و مادرت بسیار خوشبخت هستند (البته مادرم آن موقع تازه درگذشته بود و من سخت داغدار رفتنش بودم). از سخن دکتر رادفر بد جوری منقلب شدم. آن موقع هر وقت حرف مادرم میشد نمیتوانستم بر گریهٔ بیامانم چیره شوم. دکتر رادفر بههم ریخت و گفت که طاهری جان نمیخواستم تو را به هم بریزم. گفتم نه بیقراریام ربطی به سخن شما ندارد.
دکتر رادفر یادم هست مریض احوال بود و اگر اشتباه نکنم مبتلا به بیماری قند. از هند که برگشتم یک روز رفتم پژوهشگاه. از دیدنم احساس کردم خوشحال شد. وقت بازگشت، اصرار کرد ناهار پیش او بمانم اما من که در آن موقع، در زندگی گرفتار و نگران دیر رسیدنم به خانه و محروم از خوشبخت زیستن بودم (درست خلاف پدر و مادرم که به گفته دکتر رادفر از خوشبختی بهرهها داشتند) نتوانستم دعوتش را بپذیرم. دیگر دکتر رادفر را ندیدم تا امروز که خبر درگذشت او را شنیدم. از آن لحظه مدام این جملهاش در گوشم هست که «پدر و مادرت خوشبخت هستند». همهاش به این فکر میکنم که آیا او دلتنگ خوشبختی بود و اگر بود در روزهای آخر عمر بدان رسید؟
انتهای پیام









دیدگاه ها